آمار روز کنکورم - نقطه ویرگول
X
تبلیغات
رایتل
جمعه 10 تیر‌ماه سال 1390 @ 10:02 ب.ظ

روز کنکورم

راستش قضیه ی روز کنکورم که امروز باشه رو باید از دیروز شروع کرد. ولی به دلیل طویل شدن پست از دیشب شروع می کنم.

استرس شب کنکور خیلی غیر منطقیه.من همش فکر می کردم نکنه فردا دیر بیدار شم! نکنه صندلیم مخصوص چپ دستا(چپ دستم! همه جوره چپم اصلا!)نباشه نکنه دقیق زیر پنکه سقفی جام باشه و هی عطسه بکنم و تمرکزم به هم بخوره...

البته آدم وقتی موبایل خودش,مامانش, بابایش و ساعت خونه رو جمیعا زنگ می ذاره دیگه نباس ترسی از خواب موندن سر صبح داشته باشه. به خصوص که مثل من به رفیقش گفته باشه اگه بیدار شدی بزنگ!ضمنا به خواهرم هم در تهران زنگ زده بودم و گفته بودم ساعتش را زنگ بگذارد لطفا!!

و با این افکار اطمینان بخش بود که خوابم برد. ساعت 12 حدودا.به گمونم یک بار نیمه شب از ترس بیدار شدم اما دوباره تونستم بخوابم.مامانم که اصلا از پریشب همش نصفه شب بیدار میشد می گفت: وای فرهاد دیرش شد... . و بابام بهش می گفت:نه نه فرداست! و احتمالا کلی تو دلش می خندید.گل است این مادر من!

و ناگهان در ساعت 6 صبح,انگار زلزله ی رودبار تکرار شده است! مادرم صدا می کرد: فرهاااااااد....فرهاااااد بیدار شو....آهان دیگه! و موبایلم هم برای خودش دلی دلی می زد و تلفن خانه مان زنگ خورد. خیلی خوب شد که تلویزیون را زنگ نگذاشته بودم.چرا که کاملا قصدش را داشتم.

بیدار شدم. خوشحال و آرام. پسر ها معمولا غل و غش هایشان درونی تر است تا دخترها.درون من هم آرام و قرار نبود.یاد کنکور پارسال افتادم.و اینکه همه چیز خوب بود. اما نتایجش نه.اصلا بعد از کنکور انتظار رتبه ی بین 2000 تا 3000 را داشتم که شد6000.امروز صبح هم با خود می گفتم:نکند این هم مثل آن شود.نکند سوالات برایت غیرمعمول باشد...

اما با الهامی که از فیلم سخنرانی پادشاه گرفته بودم با تحکم به خودم گفتم: forget everything else…and just say it to me…say it to me as a friend

هرچند بیشتر این عبارت اصلا ربطی به وضعیت من ندارد ولی احساس خوبی به من می دهد.به قولی "عظمت باید در نگاه تو باشد".

خلاصه پا شدیم و صبحانه ی مفصلی خوردیم.عدسی و چای و مربا اینا.گردو هم بود ولی نخوردم. دلیلش هم ساده است. بدجور لای دندان گیر می کند! من هم دندانم حساس....گفتم که نخورم بهتر است!

پدرم موتورسیکلتش را که آورد بیرون با خود گفتم: یا ابوالفضل!این میخواد این چند کیلومترو با موتور منو ببره؟!!! و رفتم پولیورم را پوشیدم. چون با آستین کوتاه خالی ممکن بود سر موتور بچایم(از فعل چاییدن می آید!) و آبریزش بینی داشته باشم سر جلسه ی کنکور! اینها را همه بخش آسیب دیده ی مغزم دیکته می کرد.اما وقتی پدرم هندل زد و دیدیم اصلا موتور روشن نمی شود, خوشحال شدم که قرار است با ماشین برویم و باد به ما نمی وزد.

در حیاط هنرستان دشتستانی همه جمع بودند.دوستان قدیمی و یاران کنونی در کنار هم.چه آنان که برای تفریح در کنکور شرکت کرده بودند و چه آنان که رقیب من محسوب می شدند.خوش گذشت.

خوبیش این بود که به علت چپ دست بودن من و نداشتن صندلی مخصوص چپ دستها در آن هنرستان, دو صندلی را معطل من کرده بودند. یکی که رویش می نشستم و آن دیگری که روی دسته اش می نوشتم.و این یعنی حدود 30 سانتی متر مربع سطح اضافی برای نوشتن یا گذاشتن دست!

خوبی دیگرش هم این بود که سه نفر از بهترین بچه ها کنار هم نشسته بودیم. خیلی نزدیک به هم.یعنی نزدیک تر از آن ممکن نبود. و این موهبتی بود برایمان.چرا که تا چند دقیقه تا شروع آزمون خوش بودیم و داشتیم به شکم عجیب روی کمربند افتاده ی مراقب و یا شلوار آن یکی مراقب و یا بلندگوی خراب هنرستان می خندیدیم.اما یکدفعه از ساعت 7.50 دقیقه همه چیز عوض شد.همه ساکت شدند حتی خود من که تا آن موقع انگار استرسی نداشتم.راحت بودم.مثل پارسال حتی سرم گیج نمی رفت و دلم پیچ نمی کرد.اما یک دفعه استرس همه را گرفت که چه عرض کنم...فرا گرفت!همه غرق استرس بودیم.سوال ها را که دادند با اندکی زحمت در آن لحظات حساس,پلاستیک دور سوالات(این دیگر چه صیغه ای است...شورش را در آورده اند.مسلما در سطح کشور چند پاسخنامه اینطوری پاره می شود! خب مرتیکه استرس دارد, دستش شاید اصلا بلرزد,عرضه ی حفاظت آزمون ندارین چرا آزمون می گیرین؟!!) را باز کردیم و مشغول شدیم. چند سوال اول را حل کردیم و آخیش...... مثل بقیه ی آزموناس.....

بعد از کنکور علی موقع آمدن یک دفعه ایستاد!

چیه؟چی شده علی؟

شیمی فقط 24 تا زدم....(با یک حالت غم گرفته! انگار شکست عشقی خورده است...)

علی....این چارتا استخونو تو دهنت خورد می کنما(عین داداش دکتر نیما افشار تلویزیون)نه بابا بیا هر 35 تا رو بزن!

آخه فیزیک هم فقط 12 تا زدم

(اینجا دیگر واقعا دوست داشتم از خیر استخوان هایم بگذرم...)

الدنگ 12 تا فیزیک چطوری زدی؟!سوالاش زیگوتی(عامیانه ش میشه "تخمی"!)بود!

....

و اندکی بعد بابای علی با ماشین آمد و من را هم تا یک جایی رساند و آنجا تاکسی گرفتم و آمدم خانه.

بعد از ظهر یک دل سیر کامپیوتر کار کردم.کلی بازی نصب کردم.خدا مایکل جکسون و فرهاد مهراد و فریدون فروغی را نگه دارد! خیلی آهنگ هایشان قشنگ است.

غروب هم که  چند بار آستانه را گشتم.هر بار دوستی را می دیدم و گپی می زدیم. بیچاره بچه ها دیگر راحت شده اند از بند کنکور.دیگر می توانند ول بگردند.عین خود من.

خیلی پست طولانی ای شد.خیلی ماجرا ها را فاکتور گرفتم. اما دیگر از دخترها نمی شود گذشت

تابستان را بخاطر همینش دوست دارم.اینکه دخترها را بتوانم بهتر دید بزنم.من آدم هیزی نیستم ولی پسر که هستم! مطمئن باشید پسرها اکثریت قریب به اتفاق دید می زنند آن هم خیلی زیاد.اما اقرارش نمی کنند. من هم ابایی ندارم از نگفتن این موضوع. حتی این را هم بگویم که بعضی وقت ها می شود که اصلا برمی گردم تا اندکی بیشتر نظاره گر زیبایی ها باشم.برادرم می گوید: ما ذاتا خروسیم!

امیدوارم نتیجه ی کنکورم هرچه باشد خوب باشد.از پارسال که بهتر می آورم.نمی دانم. اصلا خوب دادم امتحان را. ولی یک دلهره ای دارم هنوز...

خدایا...امسال چه کاره ای؟!من سر قول هایم هستم...برسان به آرزویم دیگر بی معرفت!