آمار همیشه یک جای کار می لنگد! - نقطه ویرگول
X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 15 تیر‌ماه سال 1390 @ 02:36 ب.ظ

همیشه یک جای کار می لنگد!

نمی دانم از کجا شروع کنم برای نوشتن.نوشتن از تصورات و واقعیات. و تفاوت های بینشان. همان تفاوت هایی که سرانجام به این نتیجه ام رساند که : همیشه یک جای کار می لنگد!

یک سال کلی تلاش می کنی و زحمت می کشی و سختی ها را به جان می خری و آخر سر, رتبه ات فقط به قدری خوب می شود که بتوانی بگویی خیلی بد نیست!و می مانی و می جنگی و برای رسیدن به حقت یک سال دیگر می کوشی و خون دل می خوری و می گذاری درس با روح و روانت بازی کند و روی اعصابت رژه برود.با خودت فکر می کنی قرار است همه چیز عالی تمام بشود.از جهنم یک دفعه وارد بهشت خواهی شد. اما بعد می فهمی که فقط قرار بوده از جهنم در آیی. و بهشتی در کار نیست...

البته هنوز انقلاب بعد از کنکور من کاملا انجام نشده.خیلی کارها مانده است که باید انجام داد.راستی این را هم بگویم که باید دندان های عقلم را بکشم!دیدید آخر یک جای کار دندانهایم هم می لنگید؟! ولی اشکالی ندارد. ناراحت نیستم.اینبار هم به قول یکی از دوستان : همه چیز خوب می شود...

امیدوارم نوشته هایم بوی غم ندهد. چون حالا که اینجا حی و حاضر هستم راحتم.فارغم!چند روزی ست که مغزم دارد نفس می کشد.هر روز بعدازظهر از بوی دل انگیز عرق زیربغلم در این هوای چرت گیلان مست و ملنگ می شوم و مجبورم بروم دوش بگیرم. زیر آب خنک...هرچند دوشمان خراب است... .هر روز غروب وقتی آفتاب اندکی وا رفت و ته آسمان طلایی رنگ شد, خودم را آماده می کنم.لباس پوشیده و موها را ابتدا آب و سپس ژل زده و ابروها را بالا داده و دم خط را ورانداز کرده و سینه را جلو داده, می روم سر پلکان می نشینم.حیاط ما پر از مارمولک است!مارمولک های سبزرنگ وسیاه رنگ.منزجر کننده و البته دوست داشتنی!شاید فقط برای من. چرا که مادرم با دیدنشان جیغ می کشد و "فریدون" –پدرم- را صدا می زند. اما من دوست دارم این مارمولک ها را.چندباری هم رفتم از نزدیک بدنشان را دید زدم! یکی شان از بس ترسیده بود انقباضات قلبش را ازسه متری راحت می شد دید.خلاصه این مارمولک ها همانند پرستوهای خانه مان برایم عزیزند.پرستوهایی که همیشه یاد محبوبم می اندازند.آخر یک بار به او گفته بودم چون پرستو ست...!

ما آدمی چون احمدی نژاد داریم که تا به حال هیچ بنی بشری نتوانسته تحلیلش کند و خیلی ها هنوز هم در عجبند که شیوه ی تربیت یک " محمود کوچولو" چگونه باید باشد که حاصلی چون "دکتر احمدی نژاد" به دست دهد؟!یا مثلا ما سازمانی چون سازمان ملل داریم که مللش روی کاغذ با هم متحدند, اما در واقع احتمالا از کشورهای تمام کرات دیگر با هم بیشتر کین و دشمنی دارند.چند ژنرال ارتش های همین کشورها اینقدر توانایی دارند که با یک فرمان "آتش" آنقدر بمب اتم بترکانند که برای نابودی کل زمین و هفت پشتش کافی باشد...یا اصلا درباره ی چیزهای خیلی جزیی تر, یک دختر خیلی خوشکل و خوش اندام و پسرباز به قول معروف,که عمری را به گول زدن پسرها و تیغ زدنشان و نازیدن به زیبایی های خود گذرانده, اگر دندان پیش فک بالایش را مثلا در حادثه ای از دست بدهد, زندگی اش بیغوله(در درس دوم ادبیات پیش! به معنای ویرانه) می شود.می خواهم بگویم که چقدر زندگی ما چرت و مسخره است!به یک تار مو که چه عرض کنم, به یک مولکول مو! بسته است.روی این مولکول با احتیاط راه می رویم و هر یک می خواهیم بیشتر از این بندبازی لذت ببریم.این وسط بعضی ها حتی دیگران را هل می دهند و می اندازند پایین. که چه ؟ چه بشود؟!چرا این همه آدم سرشان را کرده اند زیر برف و نمی خواهند حقیقت را بشنوند؟چرا بدی کردن؟! وقتی می شود خوب بود...

چرا اصلا خدا کاری نمی کند؟! چرا انگار این پایش را گذاشته روی آن پایش و دارد تخمه می شکند و بازیگری ما را نگاه می کند؟! و اینجاست ندایی می گوید: ما از درک چرایی مطلب عاجزیم, با این عقل خود...!

بسیار دوست دارم که مخالفت کنم اما می بینم راه به جایی نمی برد.این دو سال  که مخالفت کردم مگر چاره شد؟لیک شاید " کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ".

فقط می شود امیدوار بود که نیچه اشتباه کرده باشد و حق با دکارت باشد...

این روزها سرگرم میزان کردن سیستمم هستم.راستش قول لپ تاپ را از مادرم گرفته ام.ولی کو تا عملی شود!دیشب یک دل سیر فوتبال بازی کردم...