آمار این چند روزم! - نقطه ویرگول
X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 27 تیر‌ماه سال 1390 @ 02:10 ق.ظ

این چند روزم!

پنج شنبه بود که ناگهان فرصتی برای مسافرتکی احتمالا دو روزه به تهران برایمان دست و پا شد.من و مادر. شب حرکت کرده و صبح به تهران رسیدیم و دو روزی آنجا ماندیم. خانه ی برادرم.خواهرم هم خانوداتا آنجا زندگی می کنند.برادر مجردم هم- که مادرم هی اصرار می کند زن بگیرد- از کاشان پاشده و آمده بود.

من که در راستای نیازهای پساکنکوری خود خیلی تمایل داشتم که کتاب های مورد علاقه ام را تهیه کنم به خوبی از این مسافرتک استقبال کردم.هرچند حتی یک روز ماندن در خارج از شهر و دیار هم برایم نه تنها خسته کننده بلکه واقعا بیزار کننده است. اما دو روزی در تهران ماندیم.نهایتا امروز ظهر بود که با مصمم شدن من و مادرم برای بازگشتن, اصرارهای برادرم بی تاثیر شد و ما برگشتیم...و حالا پاسی از نیمه شب گذشته است و اینها را می نویسم.

کتاب های خوبی گرفته ام.راستش در نظرم بود که همه ی کتابهایی را که می خواستم, بگیرم. که رایم را زدند.کتابهای خریداری شده ام از این قرارند:

کتاب کوچک فلسفه(که روی جلدش عکس گاو است!!)دنیای سوفی از یاستین گوردر(که خیلی ها به من پیشنهاد کرده بودند برای شروع فلسفه, بخوانمش), چنین گفت زرتشت و حکمت شادان از نیچه(یکی در کتابفروشی به من گفت: مغزتو با نیچه پوچ نکن... ! نمی دانم چرا! ولی دوست دارم همه ی کتاب هایش را به ترتیب بخوانم. می خواهم بفهمم چگونه می اندیشید). و فلسفه ی هابز!

البته کتاب های دیگری را هم برداشته بودم که به من گفته شد که مترجمشان بدردبخور نیست و من هم نخریدم.

چند کتاب خوب هم از برادر بزرگم گرفتم.یعنی دو سه کتاب خوب را که نمی خواست به من داد و دو کتاب خیلی خوب هم از او به امانت گرفتم. این دو کتاب سیاسی هستند. خاطرات بعضی ها!

از طرفی سیر حکمت در اروپا را که دارم.فکر می کنم اینها برای شروع کافی باشند.می توانم بعدتر دوباره بروم و کتاب های خوب مورد نیازم را که در حین مطالعه ی همین کتاب ها مکشوف می شوند بگیرم. اصلا همین کتابفروشی های رشت خودمان هم خالی از لطف نیستند.می روم همانجا. چند کتابفروشی خیلی خوب دارد.

مدتی است که احساس می کنم تنها دوستانم همین فیلسوف ها هستند. نمی دانم.انگار که اینطور است. شاید هم من انتظارم زیاد از حد است. من نوزده ساله ای بیش نیستم. یک زمانی بودن همینی که حالا هستم هم برایم ناممکن بود.اما شد.دقیقا شد.من زیادی سخت می گیرم.

زودرنج شده ام. نمی دانم چرا وقتی حرفی می زنم, جدی نمی گیرند.گاه سوالم را اصلا جواب نمی دهند, انگار هیچ نپرسیده ام. بار اول می گویم صدایم را نشنید.بار دوم که یک سوالی را بلندتر می پرسم و باز بی جواب می ماند,با خود می اندیشم که نوع صدایم مسخره است. گم می شود میان هر زمزمه ای!و این باز می پیوندد به سوالات فلسفی ام.چرا باید اینگونه باشد؟ چرا نباید جای آن کسی باشم, که صدایش شنیده می شود؟ چرا یکی پا ندارد و دیگری کورمادرزاد است و آن دیگری تالاسمی ماژور دارد؟چرا همه عین هم نیستند؟چرا این همه رنج؟همه رنج می کشند... همه!!چرا این همه رنج؟اصلا خدایی هست؟!!!!!

و این سوال کذایی ست که تاریخ به دنبالش بوده و آینده در جستجویش خواهد بود. و هر کدام به فراخور شرایطشان به نتیجه ای می رسند. و این وسط, من گیر کرده در زمان حال و حاضر, از بیخ و بن جوابی برایش ندارم, و نخواهم داشت, جز اینکه درک می نتوان کرد. این,نظری خوشبینانه است.کورسویی از امید...

بگذریم از این خزعبلات هر روزه.اینها را تکرار می کنم که مبادا یک روزی یادم برود که بوده ام و چگونه بوده ام.روزهایی را که کاملا وامانده بودم و تنها بندهایی از مهر مادر و محبت پدر و دوستی ها مرا نگه داشته بود فراموش نکنم.اینکه کارم را تمام شده انگاشته بودم و اینها مرا هل دادند به جلو.هرکه باشم,یک زمانی در عشق شکست خوردم.یک زمانی ایستاده بودم... نه که به اقتضای زمان بوده... بلکه درجا زده بودم از  زندگی... از همه چیز.... .اینکه انسان هیچ چیز نیست!باید خوب بود...