آمار این قرار عاشقانه را حقیقت بده! - نقطه ویرگول
X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 28 تیر‌ماه سال 1390 @ 11:27 ب.ظ

این قرار عاشقانه را حقیقت بده!

در نوع خودش زیبا بود.خیلی خوب می شد دوستش داشت.پارسال در کلاس زبان با او آشنا شده بودم.قدش بلند و چشمانش کمی مست.نه خیلی زیبا که آدم عاشقش بشود و به کلی عنان از کف بدهد و نه ابدا زشت که نشود پیش دوستان پزش را داد.

خوبی اش این بود خیلی زود فهمیدم همشهری است.یکبار که بی هدف در شهر پرسه می زدم دیدمش.و احتمالا همان موقع بود که این فکر در ذهنم متولد شد که بخواهمش.

چندی پیش یکبار همتاکسی شده بودیم.قدری صحبتهای معمولی تبادل شد.او از کنکورم پرسید و من از درسش.چهار سال از من کوچکتر است.وقتی پول تاکسی اش را حساب کردم و تشکر کرد و من کمی زودتر پیاده شدم, به این هم فکر کردم که دختر خوبی است, می شود داشتش و بعدها عاشقش شد.ازدواجی عاشقش شد.گاهی وقت ها هم احساس می کردم که او نیز می خواهدم.لیک خود را شماتت کرده و از خود ناراحت می شدم که اینقدر زودقضاوت کن و خوددوست داشتنی دان هستم.

و امروز یکبار دیگر همتاکسی شده بودیم. پیش خودم فکر کردم که نکند قرار است قرارگاه هایمان منحصر به این تاکسی های بین شهری باشد...چه مسخره!

قبل تر کرایه ی خودش را حساب کرده بود. من هم مال خودم را دادم و نزدیک خیابان توحید – با هم- پیاده شدیم. مثل اینکه خانه شان در همان خیابان توحید است.من کلاس نقاشی داشتم در آن خیابان. ناچارانه همراه شدیم. خاطرم نیست که صحبت های اولیه در آن خیابان چه بود و چه گفته شد که کار به اینجا کشید...

به خود که آمدم, در کنار هم بودیم و دستهایم دور پشت کمرش حلقه بسته بود و او نیز همین کار را کرد.این کار بعید است از دو دوست معمولی.یک عشقی این وسط باید, که علت باشد و دست را دور کمر دیگری حلقویدن, معلول آن. نمی خواستم این موقعیت خراب شود... :

"شمارتو می دی بهم....شاید بعضی وقتا نیاز شه..."

منتظرش بود.شاید هم منتظر یک تغییر بود.که بشود قرار ها را با آن از تاکسی به جاهای دیگری منتقل کرد. و تعارف ها را سر کرایه ی تاکسی به مخارجی عاشقانه و کاملا خودخواسته و حتی خودشاد کننده تبدیل کرد.

"آره...من شمارمو حفظ نیستم, شماره ی خودتو بگو تک بزنم..."

احساس کردم که باید کلک کار را کند. من دلش را می خواستم نه شماره اش را.دوستش هم داشتم.می ریختم به پایش هرآنچه را که استحقاقش را داشت.من آدم روشنفکری هستم. البته به اندازه ی خودم.من فقط یک عشق می خواستم. این حق من بود...

"ببین....من دوست دارم..."

و احساس کردم ماهیچه های ساعد دست راستش- که مرا نصفه و نیمه در خود کشیده بود- منقبض شده است.انگار می خواستند با تمام توان مرا بفشارند.

"...من می خوامت... اینو با تک تک سلول های بدنم میگم...بخدا خیلی می خوامت"

یک زمانی فکر می کردم این عبارت تکراری شده و گفتنش توفیری نخواهد کرد. اما با گفتنش, معجزه کردنش را خود نیز احساس کردم.دیوانه وار, مجذوب کننده بود.و حقیقت هم بود...

نرگس گفت:

" منم دوست دارم..."

و آرامش. آرمیدن و آسودن و راحتی خیال.اینها بود حس و حالم در آن لحظه. و برای او هم احتمالا.بهشت دیگر معنا می داد. اینطور نبود که چیستی بهشت را ندانم و خواهانش باشم. بهشت , در آغوش او بودن بود, نه جاودانگی.نیستی و نابودی را کاملا می پذیرفتم اگر قرار بود دلش را داشته باشم و او دل من را داشته باشد و عشق باشد.عالی بود اگر می شد به دنیا آمد, یافتش, عاشقش شد و عاشقش کرد.و چند سالی اینگونه زندگی کرد و رفت و نیست شد! انگار که نبوده ام.عشق چه نیروی عجیبی ست.بین ما در آن لحظه یک اعتمادی در حال شکل گرفتن بود. حرفی نزدیم تا این تکیه گاه آرام آرام ساخته شود به هر حال در یک رابطه ی عاشقانه, اعتماد خیلی مهم است.

کمی که گذشت گفتم:

"من میتونم از کلاسم بیخیال شم.مسخره س بابا!نقاشی! من هیچوقت به نقاشی علاقه نداشتم, همسر آینده ی من با این باید کنار بیاد..."

و او خندید.مثل من. اما شوخی مسخره ای بود.تند رفته بودم.و این را هم علنا اذعان داشتم , که باعث شد کمی در باره ی چگونگی رابطه مان, با هم اختلاط کنم. چقدر مناسب است این دختر برایم!او هم عشقش ازدواجی نبود.مثل عشق من, برای آرامش بود.و این موضوع خودش, آرامش دهنده.

"حالا جدی جدا از شوخی میتونم بیخیالش شم. میای بریم بگردیم؟"

"باشه بریم, ولی زودتر بیایم, من آخه باید الان خونه می رفتم"

"چشم, شما امر بفرما فقط!"

و رفتیم کنار خیابان.

"نرگس تو یه کم عقب تر واستا. سوار یه تاکسی خالی شو.من بعدش سوار می شم."

"چرا؟"

"اینجا شهر کوچیکیه.من داداشم همش اینطوری با دوس دخترش سوار تاکسی می شدن"

دوست دختر را که گفتم خندید و یک حالتی شد. خوب حالتی بود. این یخ ,البته باید بریزد.

"باشه همین کارو می کنم..."

به نظرم من اولین دوست پسرش باشم.اولا که سنش به نسبت کم است.و دوم اینکه کمی خجالتی است پیش من.هرچه هست خیلی خوب است.دوست داشتنی است. دردسرش هم کم است.

و سوار تاکسی شدیم.اولین قرار عاشقانه ام...

 


و این آرامش اما آنقدر ها دوام نیاورد.چشمهایم را باز کردم. آه..... همه اش خواب بود... فقط خواب....آخر چرا؟!!!!

چه می شود اگر این خواب, حقیقت می بود...؟من مگر چه می خواهم... یک عشق فقط...