آمار سفر مشهد - نقطه ویرگول
X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1390 @ 10:36 ب.ظ

سفر مشهد

و اندر راستای تحقق این انقلاب درونی ای که قرار بر اجرایش در پس از کنکور بود, سفری به مشهد داشتیم. راستش از ماه ها پیش دایی ها و خاله اینا ها و غیره در تکاپو بودند که خود را آماده ی این مسافرت, بعد از کنکور آقا فرهاد(که بنده باشم) بکنند.بگذریم از ناز و نوزی که بابای گرام بنده برای دایی ها می کرد و پول و بیجار و پرسوز بودن ار دی اش را بهانه آورده بود و اولش اصلا قرار نبود که برویم و دایی ها پاپی شدند و خلاصه رضایتش را بدست آوردند.آنوقت  جمعه ی گذشته که آخرین کنکور هم-یعنی کنکور پزشکی آزاد- به خیر گذشت,بامداد روز بعدش ساعت 5-6 حرکت کردیم برای مشهد.18 نفر در سه دستگاه ماشین!

طول مازندران را رد کردیم و گرگان را نیز هم! چند شهر دیگر هم در خراسان شمالی.مثل بجنورد. و بعدش باز چند شهر دیگر در خراسان رضوی و بعدش مشهد.و چه شهری. و چه ابرشهری.

خون زندگی در رگ های این شهر جریان دارد.کوچه پس کوچه هایش علی رغم ناآشنایی های زبانی و فرهنگی که گاهی با ما داشت, دوست داشتنی بود.آدم احساس غریبگی به آن صورت نمی کرد.آب و هوایش را بگو! من نمی دانم این تهرانی ها چه شان می شود که دو روز تعطیل را پا می شوند می آیند شمال!با آن تفت و گرما و رطوبت و عرق در آوردن هایش.هوایش هم اصلا جریان ندارد.ساکن ساکن است نه این روزها بارانی و نه بادی, یا به قول بابایم, نسیمی... . در عوض مشهد هوایش خیلی جالب بود.گرم که بود.خیلی هم بود. اما خوبیش این بود که عرق نمی کردی و تازه باد هم می آمد گاهی وقت ها. خیلی قابل تحمل بود.دیگر از یک آب و هوا, در این شرایط نیمه کویری و خشک, انتظار بیشتری نباید داشت. همینش عالی است. شمالا! از مشهد یاد بگیر.

در برخورد با دوستان احساس می کنم می خواهند بدانند آدمی مثل من که اصلا وجود خدا برایش "اعتقادی" نشده و در کند و کاو است, آیا با امام رضا حرف زدم یا نه! راستش مملکت که اسلامی باشد, یا بهتر بگویم, در بدو تولد توی شناسنامه ات , جلوی دین اگر اسلام را نوشته باشند,نمی توانی به مشهد بروی و با خیال راحت- بی هیچ دعایی- باز گردی.حتی اگر گبر باشی!می روی آن جلو! می بینی خیلی شلوغ است. ملت خود را تکه پاره می کنند که ضریح را دست بزنند و سر انداخته و سجده کنند جلوی امام.سجده می کنند... سجده!و می بینی یک نفر در چوبی را می بوسد و تو با خود فکر می کنی: ینی الان اونو نمی بوسیدی کارت نا تموم می موند؟!   و یک نفر در جایی که مردم گروپ گروپ دارند می آیند و می روند خود را می اندازد سنگ زیر پایش را می بوسد.می دانی این همان مردی است که در جوانی هرچه داشته را, سر قمار باخته است و بارها و بارها... زنش را بیخودی زده است و لت و پار کرده است.و  فقط وقتی پسرهایش بزرگ شدند, اجبارا دست از گندکاری هایش برداشت. و یک لحظه درنگ می کنی و می اندیشی که: چقدر ریاکارانه... . آن وقت دوست داری بالا بیاوری. اما این کار را نمی کنی و به خود می گویی: به دیگران چه کار دارم....

 و ول می کنی این کش و قوس پست را!رو به امام می کنی. و می گویی: چی بگم آخه؟همه چیزو خوب کن.به هممون کمک کن...

گرچه روی سخنت امام رضاست اما پیش خودت داری با خدا حرف می زنی.

خودت هم میدانی که ایمان نداری به این چیزها.امام رضا اگر "امام" بود عاقلانه رفتار می کرد. اما طبق عقیده ات کار از محکم کاری عیب نمی کند.دعا می کنی. شاید مستجاب شد...

شب را در رختخوابت در مسافرخانه گریه می کنی.شرایط یک ذره قمر در عقرب است اصلا...

و خلاصه دیروز بود که بازگشتیم به وطن.از همان راه رفت, برگشتیم. آستانه آ! فدای تو من بشوم جیگر!!قربون اون ت دو نقطه ی وسطت برم. هیچ جا واسه من مثل  تو نمیشه.

و حالا ساعت 10.30 شب است و ساعاتی هست که رسیده ایم. فردا با علی یکی از دوستانم می روم باشگاه. بعد از هفت هشت ماه دوری از میادین بدنسازی!!و نیز فردا کلاس زبانم را پیگیری می کنم.آن معلم خوب پارسال اگر کلاسی مناسب من داشته باشد خیلی خوب می شود.فردا باید تا می توانم هم از برادرم استفاده کنم!!یک موس جدید, هدفون,و شاید مانیتور بهتر دستش را می بوسد...هرچه مادرم اصرار می کند زن که نمی گیرد لااقل برای ما خرج کند....

امروز هم یک روز تاریخی هست. نوزده سال پیش در چنین روزی یک انسان مودب به وجود آمد...

امروز روز تولد من است. حدودا یک ساعت پیش به دنیا آمدم...