آمار برای یک دوست... - نقطه ویرگول
X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1390 @ 11:45 ب.ظ

برای یک دوست...

چند وقت پیش بود که در گوگل پلاس با یکی از دوستان صحبت می کردم.دختر بود البته.می گفت عاشقم و دل ندارم و اینجور چیزها…. پرسیدم:

بهش گفتی؟

گفت: آره

گفتم: خب؟نظرش چی بود؟

گفت: موافق بود!

گفتم: خو اون که موافقه پس مشکلت چیه دیگه؟چرا می نالی؟!

گاهی وقت ها آدم یک چیزی را می داند. خوب هم می داند, اما یک اتفاقی باید بیفتد تا آن مطلب را بگیرد!و دریابد. مثلا من خودم قبل از کنکور در دوران عشق زمینی پیشگی فهمیده بودم که یک جای کار دنیا خیلی می لنگد.اما بها نمی دادم به این موضوع.نظرم این بود: می لنگد که می لنگد! تو زندگی خودت را بکن! اما بعد از کنکور یا بهتر بگویم, در حین کنکور دریافتم که آقا جان!چه نشسته ایم که یک جای کار واقعا می لنگد!خیلی بدجور…فکری باید کرد برایش.

در آن مکالمه ی اینترنتی هم بعد از اینکه از آن دختر پرسیدم چرا می نالد, جوابی داد که ناخودآگاه یک چیزی را, گرفتم! گفت:

فرهاد!اونم منو خیلی دوس داره, من می میرم واسش, مشکلی هم نیس به اون صورت ولی…. ولش کن فرهاد! من یه ذره خلم!

دخترهایی را می شناسم که اینگونه اند.خیلی اینگونه!نمی دانند چه می خواهند اصلا!پای پسرک بیچاره را به وسط ماجرا می کشند, دلش را به دست می آورند و دل می دهند,کمی قربان صدقه ی هم می روند, عشق که تثبیت شد, می گویند باید تمامش کنیم! و هم خودشان را آزار می دهند و هم پسر را.و می روند سراغ یک چیز دیگر!

آن لحظه که دوستم, آن جواب را به سوال من داد, مغزم سوت کشید!مات و حیران از حرفش, یک چیزی را دریافتم. اینکه: بیشتر دخترها, به جای مغز, کرم ایوب دارند!

من هم در این چند روز داشتم با یکی رفیق می شدم.دختر خوبی بود.بدی اش این بود, که زیادی خوب بود!خیلی بیش از حد!به طور وسواسی!

خانم عزیز,خودخواهانه به تاریخ پیوستی. دقیقا شدی هفتمین دختری که این کار را با من کرد.نه بیشتر.اگر می ماندی و خنگ بازی در نمی آوردی, می ریختم به پایت هرآنچه را که استحقاقش را داشتی!مگر من آدم شارلاتان و سواستفاده گر و ناجوانمرد و بی مروتی بودم که درخواست چیزی از من,آزارت می دهد؟هم تو تنها بودی, هم من.من اگر می دانستم شخصی مثل تو خوب و مناسب وجود دارد, با کله می آمدم و به تو پیشنهاد می دادم.این دلیل بر کوچکی من است؟!خیر. من این را دلیل بزرگی خودم می دانم.دلیل شجاعتم. و صداقتم.این ها ارزشمندند.مگر مودبانه پیشنهاد دادن چه ایرادی دارد؟حالا چه دختر چه پسر!دست بردار از این غرور کاذب! خدا دیگر چکار کند وقتی خودت قدمی برنمیداری؟خانم عزیز, سعی کن بزرگ شوی. دوست دارم به تو بگویم هر وقت خواستی,می توانی از من کمک بخواهی. اما اگر نگویم, احتمالش بیشتر است که بیایی! این است تناقض شگفت آور شخصیت آن "بیشتر دخترها"که فعلا - ناخواسته- جزوشان هستی مگر اینکه حرکتی کنی...!با آرزوی رستگاری برای تو.