آمار آن مطلب پریده شده! - نقطه ویرگول
X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1390 @ 04:34 ب.ظ

آن مطلب پریده شده!

می گویند ظرفیت دانشگاه ها زیاد شده. از طرفی مثل اینکه امسال در رشته های پزشکی, پسر بیشتر می گیرند.حق هم دارند!حدود 70 درصد دانشجوهای رشته های پزشکی دخترند.رشته هایی,با بازار کار تقریبا مناسب.یعنی در جامعه ای که مرد نان آور خانه است, زن ها فرصت های خوب شغلی بیشتری دارند تا مردان(این فقط یک حالتش است).همین ها باعث می شود که پسرهای کشورمان قید ازداوج و زن و بچه و تشکیل خانواده را می زنند و می گویند: زن چیه بابا!

به هر حال!اگر این حرفها درست باشد احتمال اینکه در رشته ای فوق العاده قبول شوم هم هست!داروسازی مثلا!امروز رفتم سایت گزینه 2 انتخاب رشته ی مجازی کردم(برای همه رایگان هست!اگه خواستین شرکت کنین می تونه اطلاعات خوبی بده بهتون).بعضی رشته های جدید واقعا آورده اند. همان بحث ظرفیت ها منظورم است.مثلا ایلام هم امسال دانشجوی تکنسین اتاق عمل می گیرد!این در کل خوب است!خب بالاخره احتمالش بیشتر است که رشته های خوب به من هم برسد... .یک آدمی که مثلا دو هزار و خورده ای آورده و اهل ایلام است, خیلی احتمال دارد که بخاطر نزدیکی, اتاق عمل ایلام را انتخاب کند و قبول شود. اینطوری برای من خوب می شود دیگر! ای بابا!

می خواستم بروم پیش یک مشاور و با او صحبتکی بکنم. ولی نشستم با خودم فکر کردم کخ مثلا چه می خواهد بگوید؟!اینکه فلان رشته خوب است و فلان رشته را هم بزن یا مثلا فلان دانشگاه کیفیتش فلان طور است! اینها را اولا خودم هم می دانم. دو سال کنکور واقعا مرا به یک متخصص مخصوص(!) در مورد کنکور منکور و دانشگاه و .... تبدیل کرده. و تازه دکتر اینترنت پس چه کاره است؟!در ضمن دوستان واقعی و مجازی هم که همیشه لطف داشته اند به من... .

آن روز که نتیجه ی کنکور اعلام شد,حدودا تازه ناهار خورده بودیم که من رفتم پشت سیستم و سایت سنجش را باز کردم و لینک اعلام نتایج را دیدم!نیازی نیست بگویم چه حالی به من دست داد.راستش این استرس و حس و حال و هیجان را- سه سال پیش- موقع ابراز علاقه به شیرین خودم هم نداشتم! خلاصه مشخصات را وارد کرده و دکمه ی جستجو را زدم! از پشت سیستم هم کنار رفتم تازه! نای دیدن نتیجه را نداشتم.کمی دور اتاق چرخ زدم و واقعا خدا خدا کردم: خدایا خودتو از من نگیر...خدایا...خودت که میدونی من چی میخوام بگم.زندگی م به این وابسته س.خدایا من میخوام آدم بزرگ و خوبی بشم.منو در اولین نبرد جدی م موفق کن...خدایا نوکرتم!جون مادرت یه کاری بکن...ناامیدم نکن...باش!

و از پشت مانیتور سرک کشیدم که ببینم کارنامه ام بالا آمده است یا نه! بالا آمده بود!دقت کردم... وچشمم به عدد 3057 افتاد!که بالایش نوشته بود زیرگروه 1 و سمت راستش نوشته بود رتبه در سهمیه! عمیق ترین نفس عمرم را کشیدم.هرچه دلهره بود با بازدمم بیرون ریخت.دیگر هیچ چیز را نگاه نکردم!کامپیوتر را خاموش کردم و رفتم پیش مادرم.

مادرم مثل یک بچه ی هفت ساله که برایش آب نبات خریده باشند خوشحال شد و ذوق کرد!به کمانم احساس می کرد دعاهایش, غذاهای خوب درست کردن هایش و چند بار پول ویزیتی که برای دندانپزشکی- برای هیچ مشکلی- (بخاطر استرس همش فک می کردم دندونام لقه!)خرج کرده بود, بی تاثیر نبوده. و باهوش ترین, زیباترین,رعناترین و دوست داشتنی ترین پسرش(!!! خود شیفتگی رو داشتین؟!!) حالا موفق ترین آدم خانواده شده!

خیلی زود سیل اس ام اس ها و تماس ها سرازیر شد. خودم هم به چند تا از بچه ها زنگ زدم.خراب کرده بودند!بدتر از حد انتظارشان بود.نه اینکه بخواهم دل بسوزانم یا بگویم مثلا نوع دوست هستم!نه! ولی واقعا ناراحت شدم.بعضی از بچه ها واقعا تلاش کرده بودند.خیلی زیاد.یکی از دوستهای نزدیکم - که حدود 10000 - آورده است واقعا شب و روز زحمت کشیده بود.ساعات مطالعه اش دو برابر من بود. خرجی که برای کنکور کرد چند برابر من بود.امیدش فقط به این کنکور بود و همه چیز برایش بد تمام شد.تلخ تر اینکه از رتبه ی پارسالش اصلا بهتر نیاورد.خیلی سوز دارد که آدم یک سال برای هیچ زحمت کشیده باشد... .و این خیلی بیشتر سوزآور است(حتی برای من!) که یک نفر فقط چون پدرش رفت تا از میهنش دفاع کند, و یا فلان کسش یک پا در جبهه از دست داده کلی سهمیه می گیرد و خیلی خوشحال می آید دانشگاه و می نشیند سر کلاس درس طبابت!نمی دانم منطق این سهمیه ها چیست... فروختن ایثار و از خود گذشتگی ای که شهدا ابراز داشته اند؟! به چه قیمت؟! 

غروب رفتم خانه ی مادربزرگم.هر سه دایی آمده بودند.یکی از خاله ها هم بود. و متفرعاتشان(بچه ها منظورم است).دایی مسعودم به شوخی می گفت: تو آینده ی منی ... تو اصلا نه به بابات رفتی نه به مامانت... به من رفتی پسر!

و من پیش خودم فکر می کردم که اگر جای سعید مفیدی(دوم ریاضی کشوری-آستانه ای.البته فقط ژن هایش محصول آستانه است! از اول راهنمایی تیزهوشان رشت می رفت) بودم چه می کردند؟! اصلا نمی توانستم باشم!به هر حال یک جنبه ای می خواهد هر چیز!من جنبه ی آن رتبه را ندارم اصلا!!!
و خلاصه اینکه روزهای خوبی است!صبح ساعت 1 پا می شوم و ناهار می خورم و بعدش می آیم پشت سیستم. این روزها باران موهبتی ست! من از باران خوشم نمی آید اما الان که می بارد و گرما را می خورد, دوستش دارم حسابی!غروب می روم بیرون و شب ها -شام- یک چیز خلاقانه درست می کنم و می خورم.بعدش هم فیلم می بینم تا ساعت 3 .بعدش کتاب متاب می خوانم و سپیده که زد, تازه خوابم می آید.آه چه زندگی دلپذیری...