آمار تهران که رفتم... - نقطه ویرگول
X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1390 @ 05:21 ب.ظ

تهران که رفتم...

-کجایی؟

-الان جلو ترمینالم.ببین اگه سیامک نمی تونه من خودم ماشین میگیرم میام.

-نه اون الان میخواد از سرکار بیاد خونه تو رو هم میاره دیگه.

-آها باشه

و این گفتگویی تلفنی بین من و خواهرم بود,دقیقا همان جایی که اتوبوس ها وارد "ترمینال غرب" تهران می شوند.یک جایی در نزدیکی میدان آزادی.که وسطش یک ساختمانی است به نام آزادی.و من خیلی کوچک که بودم همه اش با خودم فکر می کردم خامنه ای آن بالایش زندگی می کند!تا همین چند سال پیش هم کنجکاو بودم که بروم تویش را ببینم.

صبح بود که رسیدم تهران.توی اتوبوس آقای راننده یک نوار سنتی گوش می داد.اما نه آنهایی که من علاقه داشتم.از طرفی, اصلا حوصله ی سنتی را نداشتم در آن موقعیت.دوست داشتم چیزی گوش کنم که مچ پاهایم را تکان بدهد.و مجبور باشم خودم را کنترل کنم تا در حد همان مچ بمانند تکان ها!این برایم ممکن بود.خدا هندز فری را برایمان نگه دارد!

و تهران همان تهران!با همان آدم ها!من تا حالا به این آگهی های شال و روسری و پیراهن و .... مخصوص ماه محرم و رمضان که در سایت ها خیلی تبلیغ می شود می خندیدم و قابل درک نبود برایم که یک پسری مثلا برود از این شال ها بخرد و بندازد دور گردنش!به نشانه ی عزاداری حسین یا علی!ولی در این شب های احیا تهران -شبانه روز- پر بود از این جور آدم ها.حالا دخترهایش خیلی ضایع نبودند.شاید هم به چشم من نخورد.ولی واقعا متاسف شدم برای پسرهایش.گاهی در خیابان که بودیم یک آدم بی شعوری, نوحه ی حاج نمی دانم چی چی را در ضبط ماشینش فرو می کرد و ولومش را می چسباند به آخر و در حالی که چفیه دور گردنش بود,پشت فرمان, سینه می زد!انگار کر است و صدای ضبط اگر کمتر باشد, نمی شنود.البته کر که هست... . یا مثلا یک عده جوان بیکار, ساعت 12 شب آمده اند وسط خیابان و برای نوحه بیس گذاشته اند و.....شربت می دهند...!امام حسین و علی ما را به این کارها توصیه کرده بودند...!!این است روح ایرانی ما.... این است اسلامیت ما...

یک روز هم رفتم میدان انقلاب.که قبلا اسمش ژاله بود.و این به نظرم با مسما تر است.اصلا همان اول سر نبش یک کتابفروشی بود که رفیق داداش بزرگم بود.رفتم آنجا و چند کتاب گرفتم.یکی از آنها کتاب درسی بچه های علوم سیاسی است ظاهرا.تاریخ اندیشه ی سیاسی در غرب از ماکیاولی تا مارکس. البته این کتاب را برای بعدترها گرفتم.الان سرم با همان تاریخ فلسفه شلوغ است.گاه گداری دوست دارم یک جای این تاریخ را بگیرم و بیشتر در باره اش تحقیق کنم و بقیه ی تاریخ فلسفه را ول کنم.مثلا قرن اواخر قرون وسطا به نظرم می تواند چیزهای زیادی برای گفتن داشته باشد.قرون دوازدهم تا هفدهم.به خصوص اوایلش که کم کم اروپا داشت واسه ی رنسانس آماده می شد.البته این جذابیت فقط در زمینه ی فلسفه ی اولی نیست.سیر اندیشه های مردم, شیوه ی زندگی شان, چگونگی تغییر طرز فکرشان, اعمال کلیسا برای جلوگیری از تحول در آن زمان ها, اندیشه های سیاسی و... به نظرم می تواند خیلی آموزنده و عبرت انگیز باشد.

در جست و جوی کتاب های فلسفی وسیاسی به کتابی انگلیسی بر خوردم که نظرم را جلب کرد. دیکشنری وبستر(از اون گنده ها!) سال انتشار 1968 ! خیلی قدیمی بود اما باز قابل استفاده بود.همین کتاب چاپ جدیدش باید حدود بیست هزار باشد.اما آنجا قیمتش فقط 550 تومان بود.من به چنین چیزی نیاز داشتم. به هر حال دیکشنری پر و پیمانی است.آن را هم برداشتم.

نویسنده ی یکی از کتاب ها(مقدمه ای بر فلسفه معاصر) "حمید حمید" بود.در اینترنت چیز خاصی درباره اش نبود.اما به نظرم کتاب خوبی آمد.شما هم اسمش را نشنیده اید؟!

چند وقتی ست توی کله ام افتاده که بروم آلمانی یاد بگیرم.انگلیسی ام خوب است.می خواستم انگلیسی را دیگر خودم یاد بگیرم و در ضمنش, آلمانی را از صفر شروع کنم.آلمانی را, چون به کارم بیشتر می آید تا فرانسوی یا عربی یا... .من که مطمئنا در یکی از رشته های پزشکی قبول می شوم.توسعه یافتگی آلمان در پزشکی هم که زبانزد است.اصلا می گویند کلی از کتاب های درسی پزشکی به زبان آلمانی است و ترجمه نشده.روی این حساب در نظر دارم که یاد بگیرمش.اما نمی دانم اگر از همین الان همراه انگلیسی یاد بگیرمش مشکلی دارد؟! از چند نفر پرسیده ام و گفته اند بهتر است انگلیسی را اول فول شوم.بعد بروم دنبال آلمانی.این هم به نظرم منطقی می آمد.اصلا پزشکی اگر قبول بشوم بعد از دو سال کتاب ها اکثرا به زبان آلمانی می شوند.آنوقت می توانم شروع کنم به یادگیری این زبان.و تا آن موقع بهتر است انگلیسی ام را بچسبم.

حدود 5 روز در تهران ماندم.خوب بود.من که بیشتر برای کتاب رفته بودم و به اهداف از پیش تعیین شده ام رسیدم.به غیر از آن از عمده کارهایم در تهران, کشتی کج بازی کردن با داداشم, برادرزاده و خواهرزاده ام بود.و رد کردن مراحل جنگ های صلیبی برای برادرزاده ام!

دیروز هم که پا را در یک کفش کرده و اصرار نمودیم که میخواهیم برگردیم وطن!باران بود از قرار معلوم.رودبار به اینطرف باران کاملا مشهود بود.اما آستانه باران نمی بارد.الان اما هوا ابری است.کیوسک گوش می کنم و جای چند پوستر از مصدق و فرهاد مهراد و فریدون فرخ زاد روی دیوار اتاقم خالی است... .البته اینها همه مسکوتند تا نتایج بیاید و ببینم کجا, چی قبول می شوم... .