آمار فصل سرد! - نقطه ویرگول
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 9 مهر‌ماه سال 1390 @ 10:39 ب.ظ

فصل سرد!

گاهی دلم عجیب می گیرد.گاهی ترانه ی احساس من آنقدر غمگین است که هیچ نای و حنجره ای را تاب تحمل گریانه هایش نیست.آه ای فصل سرد, پس چرا در من تمام نمی شوی...بوی شکوفه را بر من تلقین نکن!من هنوز بسیار سردم است...

آدم اینجاهای زندگی اش احساس می کند فراموش شده است.احساس می کند حقش را خورده اند و به گوشه ای رهایش کرده اند.به گوشه ای دور از دسترس... دور از دیدرس...و این زمستان سرد آنچنان ابرهای غران انگیخته که باران تازیانه مآب مجالی برای کورسوی ستاره ها باقی نمی گذارد.انگار به آسمان هم امیدی نیست...
قبل تر ها دلم که می گرفت شعر می گفتم.می خواهند این را هم از من بگیرند.بگذار بگیرند.من خودم را هم گم کرده ام...من آن پسرک امیدوار شهر را – درست آن سوی پرچین همسایه – گم کرده ام.همسایه ای دیوار به دیوار گوشت و پوست و خون و تنم!بگذار بگیرند از من همه چیزم را.یک آدم وامانده چه ارزش دارد!بگذار "همه" ام را بردارند. آن وقت فقط یک "هیچ" می ماند.آدم بی ارزش را "هیچ" خشنود می کند.ارزش اگر داشتم که دوستم می داشتند...

ای تویی که می آیی, با گام هایی آرام.دست هایت بوی محبت می دهند و چشم هایت رنگ خدا را دارند.بوسه ات, می زداید از من غم ها را!بروند گم شوند آنهایی که بوسه را زمینی پنداشته اند.بوسه بر لب های بی ریای توست که معنویت را معنی می کند.من بوسه ات را بسیار خواهانم.ردیف سفید دندان هایت, وقتی که می خندی,شوینده ی سیاهی های من است. تو خوب می دانی چگونه خوب بودن را و از یاد می بری ام, ایستادن,غم و از نیستی سرودن را... وای من چقدر با تو خوشبختم... من با تو –با وجود ناچیزی هایم- همه چیزم!من وجود تو را در ذهن خود خلق کرده ام, پس زود باش...