آمار اهدای کتاب مثلا! - نقطه ویرگول
X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 2 آبان‌ماه سال 1390 @ 12:56 ق.ظ

اهدای کتاب مثلا!

 امروز دو تا از کتاب های بدردنخورمو- که قاعدتا واسه کنکور خریده بودمشون- برداشتم گذاشتم تو کیفم. که ببرم مثلا "اهدا" کنم به کتابخونه ی شهر!اولش یاد یه حدیثی آیه ای چیزی افتادم که فارسی ش می شد: اگه داری چیزی می بخشی از اون چیزی که واست عزیزتره ببخش.... و اینجور حرفا!راستشم یکی دو بار خواستم کتابای خوبمو به اونایی که تازه دارن واسه کنکور می خونن بدم.بهشونم گفتم!ولی یک طوری نگام می کردن انگار میخوام بمب بدم دستشون!فک می کردن یه ریگی تو کفشمه که دارم مفت و مجونی کتابامو بذل و بخشش می کنم.کتابایی که بعضا با هزارجور زحمت خریده بودم.نمی دونم.شاید من اینجوری فکر می کنم.ولی ما که اینجوری نبودیم!تا می فهمیدیم یه کنکوری سابق میخواد کتاباشو نصف قیمت بفروشه می رفتیم کلی باهاش طرح دوستی می ریختیم که کتاباشو به ما بفروشه ...ولی دیگه اینطوری نیس انگار...!منم بیکار نیستم منت طرف رو بکشم که بیاد و با بی میلی کتابای دوست داشتنی مو برداره ببره.حالام اگه یکی خودش بیاد ازم کتاب خوب بخواد یه چیزی ولی به صورت داوطلبانه,فقط حاضرم کتابای مسخره مو ببخشم که کلی جا گرفتن تو اتاقم.حدیث یا آیه ی گرامی, متوجه ای که چی می گم؟!...

خلاصه!آقا ما رفتیم و به در کتابخونه رسیدیم.خیلی خوشحال!گفتم الان زنه بفهمه من میخوام کتابامو بدم به کتابخونه کلی ذوق می کنه.و از این نیکوکاری و گشاده دستی من به غایت ممنون میشه...

-         سلام...خسته نباشین

-         سلام.بفرمایید

-         هههمممم....ببخشین من دو کتاب آوردم براتون...مال خودمه دیگه نمی خوامشون...آوردمشون که...

-         اااااااااه بازم کتاب!اینقده آوردن که!این کتابارو کسی نمیبره!نمیخوایم دست شما درد نکنه!!

میدونین...به این میگن ضایع شدگی!خیط شدگی!!خب بهم بر خورد.فک کردم البته تقصیر خودمه که زیاد ایده آل گرا هستم.که همش میخوام بهترین کار رو انجام بدم.منم بهتر بود می رفتم عین خیلیای دیگه جزوه هامو,کتابامو آتیش میزدم و دودشو می ریختم تو حلق اوزون بیچاره..!در کمال خونسردی کتابامو برداشتم دوباره گذاشتم تو کیفم و با خودم گفتم: به تو چه اصن!زنیکه ی جوون مردم خیط کن! و رفتم میون قفسه ها.قفسه ی کتاب های درسی!باور کنین نصفش خالی بود!دوتا کتاب رو برداشتم و گذاشتم تو قفسه... دنبال زیپ کیفم بودم که ببندمش...

-         زیست شناسی کنکور...ببخشین این کتاب رو شما استفاده کردین؟

برگشتم دیدم یه دختر خانم ظاهرا کنکوری داره به من و قفسه نزدیک میشه.گویا دنبال یه کتاب زیست خوب بود...

-         آره!در واقع میشه اینطور گفت, چطور مگه؟!

-         آخه من دنبال یه کتاب زیست خوب میگردم.خودم سال سومم.می خوام ببینم این زیست(کتابم مال انتشارات گاج بود) کتاب خوبیه؟!دوستام میگن تستای خوبی داره...

-         نه اصلا هم اینطور نیست!

نمیدونم کجای حرفم خنده دار بود که خندید!خب من از این کتاب دل خوشی نداشتم...به هر حال بعد از رونمایی از ارتودنسی دندوناش پرسید :چرا؟!

-         خب نیس دیگه!تستاش خوب نیس!البته اگه میخواین ژنتیک رو شروع کنین یا کلا میخواین تست زنی رو شروع کنین بد نیس ...ولی مطمئن باشین سوالای کنکور از این سخت ترن!

من اگه جای دختره بودم بر نمیداشتم کتاب رو.اما با تعجب دیدم که اومد و برداشتش و رفت پیش اون زنه که امانت بگیرتش.زنه هم با یه حالتی منو نگاه می کرد!منم هرچند نمی خواستم مقابله به مثل بشه ولی دیگه کار از کار گذشته بود...زنه پیش همکاراش ضایع شد همونطوری که من رو ضایع کرده بود!مغرور و مسرور از عمل خودم-یعنی اهدای کتاب- اومدم بیرون از کتابخونه!

من چقدر حرف می زنم!قرار بود این پست مجموعه ای از سه مطلب متفاوت باشه که یکیشون این ماجرای کتابخونه بود.می خواستم درباره ی دکوراسیون اتاقم حرف بزنم...درباره ی پوسترای دیوار اتاقم!خیلی مسخره س!همه جا پوستر کریس رونالدو و دیوید بکهام و بقیه فوتبالیست ها و این خواننده های سوسول بی خلاقیت رو دارن(جمع نمی بندم ها!)...اونوقت دریغ از یک دونه پوستر نیچه!مارکس!خب این تیپ آدم ها هم برای خیلی ها الگو هستن!یا اصلا چرا راه دور بریم.پوستر فریدون فروغی و فروغ و شاملو و امثال اینا هم کم پیدا میشه.حداقل کمتر از کریس رونالدو!بعضی وقتا واقعا به فکر فرو میرم که : برای ما مردها,از مردی چه مانده است...!



ته نوشت:

خسته ام از بیکاری!شاید به زودی رفتم یه جایی سر کار!

مرگ قذافی رو هم تبریک میگم.هرچند مطمئن نیستم لیبی حالا حالاها بتونه بازسازی بشه.