آمار برف می آید - نقطه ویرگول
X
تبلیغات
رایتل
جمعه 30 دی‌ماه سال 1390 @ 11:25 ب.ظ

برف می آید


 دارد برف می آید.رفته بودم آشپزخانه ببینم توی یخچال شیر هست یا نه.که یک دفعه چشمم به کف سفیدپوش شده ی حیاط افتاد.و یک ذره بالاتر,تکه های کوچولوی برف که یکنواخت و عجولانه خودشان را روی برف های کف حیاط ولو می کردند...

 این روزها خانه خیلی سوت و کور است.از در و دیوار غصه می بارد.خیلی وقت ها از خانه می زنم بیرون,بدون اینکه مقصدی داشته باشم یا اصلا جایی برای رفتن.همینطوری یک خیابان را میگیرم و بالا و پایین می رومش.تنها.
 از وقتی برادرم را به اوین برده اند اوضاع بدتر هم شده.پدری که تا چند سال پیش گریه اش را اصلا ندیده بودم حالا هر روز موقع ناهار آهنگ غمگین گوش می دهد و ابروهایش به هم نزدیک می شوند,که یعنی نزدیک است گریه کند و بارها گریه هم کرده.مادر هم که مادر است,گفتن ندارد.از من خواسته عکس فرشاد را پس زمینه ی گوشی اش بگذارم.قبل تر ها می شد لااقل نشست با آنها حرف زد.شوخی کرد.اذیتشان کرد.و وقتی از اینکه چرا فرشید زن نمی گیرد گلایه می کنند,خندید.اما دیگر حال نمی دهد حرف زدن با آنها.بخصوص با آن کانال عتیقه ای که بابا پیدا کرده و همیشه آهنگ های درد دل تازه کن پخش می کند.از آنهایی که بابا و مامان آن موقع که جوان بودند گوش می کردند.حالا در خانه ی ما هر روز حتما یک نفر گریه می کند...
 داشتم از برف می گفتم.آره.برف خیلی خوب است.برف یعنی تغییر.بخصوص وقتی از پنجره ی اتاقم به حیاط نگاه می کنم.آه چقدر دوست دارم بروم توی حیاط.همینطوری روی برف ها بمانم.لمس کنمشان.باهاشان حرف بزنم.ولی...لعنت به تنهایی.مدتهاست به سرم زده.بارها سرم گیج می رود و به کمک میز و صندلی و غیره خودم را سرپا نگه می دارم.وسواس شده ام به همه چیز.همه اش فکر می کنم...فکر فکر فکر!!!یک زمانی عقیده داشتم با سعی و تلاش هر کاری می شود کرد.ولی انتظار این چنین مرض پرهیبتی را نداشتم.مرض فکر کردن!نمی شود فکر نکرد!نمی شود تلاش کرد برای فکر نکردن.قوی تر می شود لامذهب!من خوب می شوم یعنی؟!