آمار سوراخ شدم - نقطه ویرگول
X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1390 @ 01:37 ق.ظ

سوراخ شدم

بازم 13 فروردین اومد و میبایست به درش کرد!اکثرا حال می دهد این در کنش! اما بعضی وقتها هم خیلی نامرد است  و آدم را عصبانی حال می کند.

امسال عید که شد خانه ی ما متعاقبا به یک کاروانسرا تکامل پیدا کرد. آبجی و داداش و اون یکی داداش و دار و دستشون همه اومدن تو این خونه ی 90 متر مربعی پدری!که از قضای روزگار یه پسرک زندگی کننده هم در آن دارد درس می خواند. برای کنکور. میخواهد نخست پزشک مملکت و بعدتر جراح مغز مملکت بشود.البته بگذریم که برنامه های دیگری هم جز پزشکی دارد برای آینده اش. آن پسرک خود من هستم.

حالا مگر می شود درس خواند؟روز به روز کمتر می خواندم.هر روز بدتر از دیروز.مثل همیشه بهار, بهار تغیرات احساساتی من هم بود.حالا وارد پیرامون نشویم ولی خلاصه هرچه من زور زدم که این تغیرات انجام نشود نشد. تا اینکه برادرم به من گفت که بگذارم کنار!نخوانم. استراحت کنم.استراحت همانا و بیماری مهلک سرماخوردگی همانا!!ویروسش هم که اصلا شعور دارد,بی شرف آدم را کلافه می کند.این ویروس ها لنگ لنگان به کار خود ادامه دادند تا روز 12 فروردین که یکی از بچه ها از تهران آمده بود و با هم رفتیم بیرون چرخی بزنیم.همان شد که این ویروس های پدرسخته راه به گلویم باز کرده و تا می توانستند آنجا تولید مثل ویروسی کردند و حالا خر بیاور و باقالی بار کن!امروز از خواب که بیدار شدم گوشم درد می کرد. گلویم که کلا تصرف شده بود.بینی ام هم پر از آب بود. آب بی رنگ!

قرار بود جمیعا خانواده های مادری بساط را بار ماشین ها کرده و برویم در دل طبیعت بکر اطراف آستانه حساب 13 را بگذاریم کف دستش. منم دیدم حالم خراب است هرچه منت حاجت کردم به مادرم که نمی آیم گفت نه! همه میان باید تو هم بیای.من هم بی تمایل به رفتن نبودم.در خانه ماندن با آن حال زار وقتی که بقیه دارند وسطی و فوتبال بازی می کنند اصلا دلپذیر نیست!شال و کلاه کردم و با آنها رفتم.

خلاصه فوتبال کلک مرا ساخت و حسابی مریض شدم. به طوری که از ساعت 2 به بعد اصولا ناکارآمد شده بودم. هیچ چیز مزه نداد! نه فوتبال نه دید زدن دخترها و نه دیدن طرف!

ختم کلام. به خانه که آمدیم "آتش درد است کاندر سر فتاد" و رفتم مطب دکتر. دکتر خوبی بود. کلی با من حرف زد. گفت که رشتت چیه و فلان و بسار(آخه گفتم که دارم درس می خونم و زود باید خوب شم)و  ایشالا همکارم بشی و الخ!روی خوشش را که دیدم کمی دلم خنک شد. فکر کردم که نه آمپول می دهد نه سرم.با این حال خودم را برای پنی سیلین آماده می کردم.پدرم رفت داروخانه و آمد. آنچه میدیدم را باور نمی کردم. ده ها سرنگ و یک بطری پلاستیکی ترسناک.آنچه که مرا ناراحت می کرد این بود که هم باید یک آمپول عضلانی بزنم و هم سرم. تازه برای فردا هم سه سرنگ در پلاستیک داروها بود!پس آن پزشک مهربان روی سگی هم داشت!

ایطور بود که خانم پرستار مرا سوراخ سوراخ کرد!تازه فردا هم هست.آن خانم مسلما خودش را طوری آماده ی فردا می کند که سوراخ هایی بس ناجوانمردانه بر باسن مبارکم بسازد. این را حس ششمی به من می گوید...

از 14 فروردین دوباره شروع به خواندن می کنم.میدانم که می توانم...دیگر می توانم..